| 5 نظرات ]


ای فقیه از بهر الله علم عشق آموز تو

زانکه بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو (مولانا / کلیات شمس)

بهرام بیضایی فیلمنامه‌ای نوشته است با عنوان "روز واقعه" که توسط شهرام اسدی در قالب فیلم بلند سینمایی تصویر شده است. داستان، ماجرای جوانی نصرانی است که در جریان عروسی خود با "راحله" ندایی می‌شنود که او را به یاری فرا می‌خواند. جوان نصرانی درپی این ندا، بیابان به بیابان و واحه به واحه به جست‌وجو بر می‌خیزد تا عصر عاشورا به صحرای کربلا می‌رسد. جنگ پایان یافته است و او حقیقت را در زنجیر و پاره پاره بر خاک و بر سر نیزه‌ها می‌بیند. پس از بازگشت به عروسی، در پاسخ به مردم و مهمانان که از او علت این برآشفتگی و ترک مراسم عروسی را می‌پرسند می‌گوید: "همه‌‌ی حجت مسلمانی ِ من حسین بن علی است".
از خواب که برخاستم طبق عادت مالوف سری به فضای مجازی زدم تا از اخبار روز مطلع شوم.

"آیت الله حسینعلی منتظری در گذشت".

تا لحظات زیادی اشک و بی‌تابی رخصت سر زدن به خبرگزاری‌ها و مطلع شدن از صحت و سقم خبر را از من گرفت. متاسفانه خبر درست بود.

آیت الله برای من و بسیاری، سمبل اخلاق‌مداری و شرافت در عالم سیاست است. عالم سیاستی که در آن بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی حاضر به قبول و پذیرش خطای خود نیستند، او همواره بزرگ‌ترین منتقد خویش بود. ایشان در چند قدمی تکیه زدن بر مسند ِ بی‌رقیب قدرت مطلق در اعتراض به اعدام‌های سال 1367 ، لقای قدرت را به عطای‌اش بخشید و از گفتن سخن حق دریغ نکرد. آیت الله، بصیرت در نظر را با شجاعت در عمل پیوند زد. پیوندی که ارمغان‌اش سال‌ها حصر خانگی و بیش از بیست سال خانه‌نشینی بود. او با صراحت اعلام داشت که مرادش از جمهوری اسلامی و تئوری ولایت فقیه که خود از بنیان‌گزاران آن به شمار می‌رفت، این نبود که امروز به آن رسیده‌ایم. گفت که تسخیر سفارت آمریکا در آبان 1358 منفعتی برای مردم ایران به دنبال نداشته است. اشغالی که او از مدافعان آن بود. ایشان گفت که مرادش از ولایت فقیه نوع حکومتی بوده است که رهبرانش با رای مستقیم مردم مشروعیت می‌یابند. او به در بند کشیده شدن زندانیان سیاسی و عقیدتی هم‌واره معترض بود. از حقوق اقلیت‌ها سخن می گفت. از تضییع حقوق شهروندی بهاییان و دیگراقلیت های دینی ابراز ناراحتی می‌نمود و برای نخستین بار در تاریخ فقه به جای حقوق مومنان از حقوق بشر سخن بر زبان آورد. او نگران آن نبود که گذشته‌ی سیاسی و علمی و فقاهتی خود را با بیان نظریات جدید و متفاوت از گذشته‌ی خود، به چالش و نقد بکشاند.

برای نسل جوانی چون من که دین‌داری‌اش، مدیون منابر و مساجد فقها نیست، آیت الله منتظری یک استثنا است.

برای نسل من که دبن و میراث معنوی‌اش را وام‌دار بزرگانی چون مولانا و سنایی و حافظ و غزالی و... است، فقیه همان است که "لقمه‌ی شبهه" (1) می‌خورد و "پشمینه‌پوشی تندخو" (2) است که بویی از عشق نشنیده و همه‌ی نصیحت و وصیت‌اش آن است "که عشق مباز" (3). هم اوست که در انبان‌اش جز "عجب و نماز" (4) هیچ نیست و کار و کسبش همه "حل و حرمت و ایجاب".
در این میان اما آیت الله منتظری نادره‌ای کم‌نظیر است. او است که فقه‌اش راه بر عشق نبسته است و تفقه‌اش به دنبال کرامت انسان و حقوق بشر روان است. برای نسل من که امتزاج نامیمون دین و دولت، حرمت معنویت- که ذات دین‌داری است- را مشوش کرده است و کارامدی ِ دولت را مخدوش، آیت الله نوید دهنده‌ی سرزندگی ِ اخلاق و معنویت است.
مانند جوان نصرانی ِ تازه مسلمان شده‌ی فیلم "روز واقعه"باید بگویم:
"حجت مسلمانی من آیت الله حسین‌علی منتظری است."
روحش قرین رحمت پروردگار باد.

-------
(1) صوفی شهر بین که چون لقمه‌ی شبهه می خورد / پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف . حافظ
(2) پشمینه پوش تند خو کز عشق نشنیدست بو / از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند. حافظ
(3) اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز / پیاله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن . حافظ
(4) زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز / تا تو را خود زمیان با که عنایت باشد. حافظ

| 4 نظرات ]


به یاد و خاطره‌ی پدرم که آموختن را به من آموخت
یک سال گذشت.سالی پر از رنج و درد.سالی که " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ "(1) را با گوشت و پوست و استخوان خویش لمس کردم.یک سالی که در آن دانستم چه غم‌انگیز است هجران و فراق.چه اندوهی را تجربه کردم در این سی‌صد و شصت و پنج روز.اما به اندازه‌ی یک عمر شاید، تجربه اندوختم.کسی چه می‌داند که این روزها و شب‌ها بر من چه گذشته است.همان‌گونه که من نمی‌دانم به دیگران ِ بسیاری در این یک سال چه گذشته است.به قول شریعتی – هم‌دم نوباوگی‌‌ام- "هرکس را نه آن‌چنان که هست احساسش می‌کنند و نه آن‌چنان که احساسش می‌کنند هست".چقدر آدم‌ها تنهایند در رنج‌های‌شان.
4 آبان سال‌روز تولد و مرگ پدرم است.در این‌روز در سال گذشته بود که او به خواب ابدی رفت.البته به زیر دست‌گاه بردن‌اش و به حرمت اخلاق پزشکی سه روزی را نیز در زندگی ِ نباتی گذراند.
پدرم تنها برایم یک پدر نبود،یک دوست بود.دوستی که از قضا تا زمان حیات‌اش بسیار با هم کلنجار فکری می‌رفتیم.باوری به مذاهب نداشت و من فردی باورمند و مذهبی.البته به خدا باور داشت،با تعریفی که خاص خودش بود.می‌گفت دستان نوازش‌گر خداوند را بر فراز قله‌های دماوند و توچال و سهند و سبلان و ... حس کرده است.آخر عاشق کوه‌نوردی بود.می‌گفت:خدایی را که بر فراز این کوه‌ها حس کرده است،هیچ گاه فرمان کشتن و تجاوز و اعدام و ترور نمی‌دهد و من می‌گفتم پدر جان!هیچ خدایی دستور کشتن نمی‌دهد و او به طعنه می‌گفت تو خدای‌ات را به‌تر شناخته‌ای یا فلان آیت‌الله که عمری درس خداشناسی خوانده است ومن برای‌اش از آیت الله منتظری می گفتم چون که می‌دانستم دوستش دارد و او می‌گفت هر چیزی استثنا هم دارد.روزی از مدرسه آمده بودم و پدر را با چشمان ِ تر دیدم،پرسیدم چه شده؟گفت فریدون فرخ‌زاد را کشته‌اند و من گفتم حقش بود مرتیکه فلان فلان شده .به شدت برآشفته شد.من بعدها دانستم آن خدایی که در مدرسه به ما شناسانده بودند چگونه خدای بی رحمی بود.بعدها خدای مولانا و حافظ را که شناختم دانستم مگر می‌شود خدا دستور کشتن آدم‌ها را صادر کند.اما آن خدای قهار چه انسان‌های پاک نهادی را از خود رمانده بود.بگذریم.
بحث‌های مذهبی من و پدرم را پایانی متصور نبود.روزی نبود که در این‌باره مباحثه نداشته باشیم و در انتهای‌اش البته تا مرز مجادله و گاه تا مرز جدال و دل‌خوری پیش نرفته باشیم.دل‌خوری‌ای که به واسطه گذشت چند دقیقه بر طرف می شد و می‌رسیدیم به وجوه مشترکمان که همانا دغدغه‌ی آزادی،عدالت و کرامت انسان بود.
آری یک سال گذشت و من در همه‌ی این یک‌ سال شاید به تعداد انگشتان دو دست،شبی نبوده است که خوابش را ندیده باشم.در همه‌ی لحظات یاد و خاطره‌اش با من بوده است.با او در مورد کتاب‌هایی که خواندم صحبت کردم.برایش از هادی خرسندی که بسیار دوستش می داشت،شعر خواندم.از بعد از انتخابات و ندا و سهراب و ترانه گفتم و البته بحث‌های مذهبی هم که جای خود را داشت.
تا آخرین لحظات زندگی‌اش،حتا هراس از مرگ هم موجب نشد که پدرم جز خداوند به کسی متوسل شود.همان خدایی که خودش بر فراز قله ها تجربه کرده بود.آخرین جمله‌ی زندگی‌اش این بود:پسر! کمکم کن.و این جمله‌ی پایانی شد رنج جانکاهی که یک سال است مرا می‌سوزاند.آخر آن لحظه،تنها لحظه‌ای است که هیچ کس نمی‌تواند به دیگری کمک کند.لحظه‌ای که حتا مسیح (ع) را وسوسه کرد که نکند خدا او را بازی داده است.در این لحظات به قول نوربرت الیاس(2) تنها حضور مستمرمان بر بالین محتضر است که می‌تواند از رنج او بکاهد و ما در تمام این چند ماهی که پدر بین مرگ و زندگی در آمد و شد بود چنین کردیم.
مرگ پدرم هم‌چون زندگی‌اش برایم آموزنده بود.بعد ازاو بود که بیش از گذشته دانستم آن‌چه را که پیش‌ترها فقط در کتاب‌ها خوانده بودم.گویا چونان عارفی از "علم الیقین" به "عین الیقین" رسیده باشم.دانستم که چه تجربه‌ای پشت این بیت مولانا خفته است.
چون بسی شیطان آدم‌روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست (3)
چه چهره‌های زیبایی که زشتی‌شان برایم آشکار شد و چه زشتی‌ها که زیبا شدند.روزگار است دیگر.باید همه را دوست داشت. زشت و زیبای‌اش را.زیبایی‌های‌اش مظهر لطف خداوند است و زشتی‌های‌اش نشان قهر او.
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد (4)
تجربه کردم سخن سهراب را
"و بدانیم اگر مرگ نبود / دست ما در پی چیزی می‌گشت"
زیبایی و شکوه مرگ را به "عین الیقین" دیدم و تجربه کردم.آن‌چه ارزش زندگی را صد چندان می‌‌کند،وجود مرگ است.مرگ است که زنهار می‌دهد:آی آدم‌ها! زندگی را دریابید،فرصت‌ها گذرانند.چه مومن باشی و چه منکر و چه لاادری،مرگ یک پیام ارزنده دارد که "دم را غنیمت شمار و بهره‌ات را از زندگی ببر".
مدت زمانی است که در تلاشم این تجربه‌ی رنج یک ساله را با زندگی پیوند زنم و بازگردم به زندگی.زندگی‌ای که ارزش زیستن داشته باشد. در این یک سال" تا دمی از رنج هستی وارهم"،پناه بردم به مخدر.به مخدری به نام اینترنت و فضای مجازی.این ابزار کارآمد و ارزشمند برایم شد مسکنی موقتی.اما اکنون بازگشته‌ام به کتاب،به موسیقی،به فیلم و خلوت تنهایی."مجال بی‌رحمانه اندک است ".و باید در این زمان ِ محدود به دو عدم، نهایت لدت را برد.لذت زیستن در سپهر معنویت و اخلاق.لذت "دوست داشتن همسایه چون خود" و لذت ِ لویناس(5) وار "دیگری" را ادامه خود دانستن و از همه بالاتر لذت دوست داشتن ِ "خود" " خود ِ والا و انسانی. که آنکه خود را دوست نمی‌دارد"دیگری" را نیز نمی‌تواند دوست بدارد."مرگ اندیشی" باید ما را به دوستی با زندگی و ستایش لذت برساند که به قول کازانتزاکیس:
"ما باید زمین را ،نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان،بل‌که مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره می‌کشند،ترک کنیم."(6)

پی‌نوشت:

1) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ / براستى كه انسان را در رنج آفريده‏ايم. سوره بلد آیه 4
2)نوربرت الیاس، جامعه‌شناس آلمانی ( ۱۹۹۰ - ۱۸۹۷).کتاب "تنهایی دم مرگ " او با ترجمه صالح نجفی و امبد مهرگان توسط نشر گام نو منتشر شده است.
3) مثنوی مولانا / دفتر اول بیت 317 / تصحیح نیکلسون
4) همان بیت 1580
5) امانوئل لویناس (1906-1995)فیلسوف فرانسوی متولد لیتوانی است.برای آشنایی بیشتر رجوع شود به کتاب "اخلاق و متناهی"،گفت‌وگوی لویناس و فیلیپ نمو ترجمه‌ی مراد فرهاد پور و امید مهرگان.همچنین:درآمدی بر اندیشه‌ی لویناس نوشته کالین دیویس،ترجمه:مسعود علیا
6) گزارش به خاک یونان / نیکوس کازانتزاکیس ترجمه صالح حسینی /انتشارات نیلوفر ص 12


بهزاد مهرانی
4 آبان‌ماه
1388کرج

| 1 نظرات ]


"تمام مسلمانان در قرون اخیر به اندازه‌ی یک‌سال از عمر فلسفی ویتگن اشتاین "اندیشه" عرضه نکرده‌اند.تعارف با هیچ کس نداریم."‌(1)

قدمت تاسیس دانش‌گاه را در این کشور چه از زمان شاه‌پور اول ساسانی و دانش‌گاه جندی شاپور بدانیم و چه به خود ببالیم که از زمان خلقت آدم و یا پیش از آن!ما ایرانیان با دانش و دانش‌اندوزی و دانش‌گاه سروکار داشته‌ایم،امروز این‌جا‌ییم که هستیم.بین شش هزار دانش‌گاه برتر در جهان، دانش‌گاه تهران‌مان رتبه‌ی 987 دارد و "شریف"‌اش 1977.و این یعنی فاجعه.
اگر از نام به معنا نقب زنیم دانش‌جو می‌شود کسی که جویای دانش است.وظیفه‌ی اصلی او دانش‌اندوزی است.و از قرار دانش‌گاه نیز اسم مکانی است که در آن فعل ِ دانش‌اندوختن صرف می‌شود.اما وقتی با داشتن چند میلیون دانش‌جو هنوز تیراژ کتاب در سرزمین‌ات به دو هزار تا هم نمی‌رسد در می‌یابی که فاجعه عمیق‌تر از آن است که وصف شود.این سخنان به آن معنا نیست که رشد کمی آموزش عالی و کثرت دانش‌جویان تاثیری بر ارتقای سطح دانش و فرهنگ جامعه نداشته است.اما نسبت به رشد سریع دانش در جهان ما هنوز اندر خم پس‌کوچه‌ایم.
تازه همین دانش‌گاه نیم بند ِ بی رتبه‌ی ما نیز از حمله‌ی فرهنگی و سرهنگی ِ زعمای امورمان مصون نیست و گویا آنان هنوز از این رتبه و مرتبت شرم آور، ناراضی‌اند و تا دانش‌گاه را به لحاظ علمی به قعر جدول جهانی نزول ندهند،نمی‌توانند سر بر بالین آرامش بگذارند.
با باز شدن دوباره دانش‌گاه‌ها و ادامه‌ی روند اعتراضات دانش‌جویان به سیاست‌های حاکمیت،این پرسش همیشگی مطرح می‌شود که آیا دانش‌جو وظیفه‌ای جز درس خواندن دارد؟آیا ظاهر شدن دانش‌جو در قامت و قواره‌ی یک فعال سیاسی از وظایف او است؟باید گفت جواب منفی است.دانش‌گاه مکان علم‌اندوزی است و دانش‌جو موظف و مکلف است که تنها و تنها در پی کسب علم و فن باشد تا در رشته‌ای خاص تخصص پیدا کند.اما در جایی که حکومت از وظیفه‌ی اصلی و اساسی و ذاتی خود دست می‌کشد و در همه‌ی شئونات خصوصی و عمومی شهروندان خود مداخله می‌کند،زندگی شهروندان نیز از مسیر اصلی خود خارج می شود.وقتی حاکمیت شهروندان خود را نادیده می‌گیرد و نظرات‌شان را به پشیزی نمی‌خرد و کوس"انا ربکم الاعلی" می زند،دانش‌جو نیز از مسیر اصلی خود که همانا دانش‌آموختن است خارج می‌شود و به جنبش و تکاپو علیه استبداد و خودکامگی می‌رسد،چرا که دانش،مطلق العنانی و یکه‌تازی را خوش نمی‌دارد.دانش در ذات خود تقلید را بر‌نمی‌تابد.دانش ذلیل ِ دلیل است و قدرتی که تحلیل را نمی‌پسندد و از تجلیل غرق لذت می‌شود و دانش‌جو را ذلیل ِ علیل می‌پسندد،به دانش‌گاه و دانش‌جو حمله می‌برد تا قدرت به ظاهر مرکوز اما به واقع مرفوض و مردود خود را بازسازی کند.و در این میان ،هم قدرت – شر لازم- و هم دانش است که زیان می‌بینند.حاکمیت که به خاطر حفظ قدرت – که برای رتق و فتق امور و البته بر اساس رضایت عمومی به قدرت نیازمند است-،شوکت علم و عقلانیت را تاب نمی‌آورد،بیش از پیش ضعیف‌تر و مستهلک‌تر می‌شود و دانش و دانش‌جو و دانش‌گاه نیز از قافله‌ی تمدن بشری دور می‌افتد.دانش‌جویی که آمده است تا در محیطی آرام و به دور از تنش توانایی‌های بالقوه خود را به فعل در آورد،یا وقت‌اش صرف اعتراضات – البته به حق –سیاسی می‌شود و یا در گوشه‌ی زندان گرفتار می‌آید.حکومت نیز، به جای انجام وظیفه‌اش که همانا تامین امنیت و پاس‌داشت آزادی های فردی و اجتماعی ِ شهروندان است،سرمایه‌های مادی و معنوی مردم را خرج سرکوب مردم می‌کند و این‌چنین است که این چرخه‌ی معیوب ادامه می‌یابد.

(1):محمدرضاشفیعی کدکنی / غزلیات شمس تبریز / نشر سخن 1387 / ص 70
+ این مطلب را می توانید در سایت روز ، موج آزادی و خبرنامه امیرکبیر بخوانید.

| 1 نظرات ]



"اکثر منابع درسی در دانشگاه های ما ترجمه غربی ها است و این یعنی اینکه با هزینه ی جمهوری اسلامی فارغ التحصیلان سکولار تحویل جامعه دهیم." رحیم پور ازغدی
چندی پیش فیلمی دیدم با نام "زندگی دیگران"،محصول 2006 آلمان، به کارگردانی "فلورین هنکل فون دونرسمارک"."زندگی دیگران" در برلین شرقی ِ دهه ی 80 اتفاق می افتد.محیطی که مردم تحت نظر اشتازی،پلیس مخفی آلمان شرقی و حزب کمونیست زندگی می کنند.یک نمایشنامه نویس(جورج دریمان) به دلیل نمایشنامه های انتقادی اش تحت نظر اشتازی قرار می گیرد و در خانه ی این هنرمند شنود کار گذاشته می شود و ماموری (سروان گرود ایسلر) مسئولیت این امر را بر عهده می گیرد.این مامور با گوش کردن به مکالمات نویسندگانی که در این خانه تردد دارند،تحت تاثیر افکار آنها قرار می گیرد و به صورت نا ملموس به نویسندگان کمک می کند تا اسیر اشتازی نشوند.پس از فروپاشی دیوار برلین،جورج دریمان پی به کمک های این مامور اشتازی می برد و اولین کتاب خود را در برلین آزاد به این مامور تقدیم می کند.
این فیلم به زیبایی،زیستن در ظل نظام های توتالیتر که در آن عرصه های خصوصی و عمومی شهروندان تحت کنترل حکومت است را به تصویر می کشد و هنرمندانه نشان می دهد که به سخنان "دیگران" گوش فرا دادن – دیگرانی که مانند حکومت گران مستبد نمی اندیشند – چگونه از یک مامور اشتازی،یک انسان شریف می سازد.
قصه ی علوم انسانی در کشور ما چنین است.به همین علت است که حکومت وایدئولوگ هایی چون ازغدی گوش خود را بر سخنان "دیگران" بسته اند.اینان نگران از دست دادن اتوریته ی خویش اند،که مبادا بازار اندیشه های به محک ِ خرد نخورده آنان کساد شود.و اصولا نگران شکاکیت محصلین علوم انسانی بودن،تنها نشان از پریشان خاطری ایشان دارد. اینها علومی را طلب می کنند که طالبان اش به قول علامه دهخدا "شک نیاوردگان کرده یقین" باشند.غافل از این که چنان علمی از رحم مادر خردمندی زاده نشده است.
پس از حمله اعراب به ایران،برخی متون تاریخی روایت می کنند که فرماندهان حمله،دستور به سوزاندن کتاب ها با این استدلال دادند که اگر کتابی حرف ارزشمندی دارد که آن سخنان در قرآن موجود است و اگر سخن مفیدی ندارد که نابودی اش به.آیا به باور امثال ازغدی و شرکا باید کتاب ها را پشت مانع مجوزگیری سوزاند و درِ دانشکده های علوم انسانی را تخته کرد و تنها علوم دینی را تحصیل و تدریس نمود تا کار حکومت دینی و معیشت و شریعت مردم بسامان شود؟ مگر خود قرآن نمی فرماید:که ستمگران از قرآن جز زیان حاصلی نمی برند؟(1) همان که مولانا به زیبایی می گوید:
زان که از قرآن بسی گمره شدند / زین رسن قومی درون چه شدند / مر رسن را نیست جرمی ای عنود / چون تو را سودای سر بالا نبود (2)
بر اساس استدلال شما آیا نباید قرآن را نیز از دسترس دور ساخت تا مبادا ضالمین گمراه شوند؟
جناب ازغدی و شرکا! عالم اندیشه،عالم تلون و گوناگونی است.نمی توان در وصف عقل سخن گفت و محصولات عقلانیت را به بهانه های واهی به زباله دان انداخت.رضا خان در سال 37 در سخنانی که خطاب به دانشجویان اعزامی به بلاد کفر! ایراد کرد به آنان گفت:" شما را به مملکتی اعزام می کنیم که جمهوری است و نظام آن ها با نظام ما متفاوت است.شما نباید نظام سیاسی آن ها را برای ما بیاورید بلکه صنعت و آداب آن ها را یاد بگیرید." او نمی دانست که چنین امری نا شدنی است و صنعت و تکنولوژی که آقای ازغدی و شرکان نیز از آن استفاده می کنند،میوه و ثمره ی درخت علوم است و ریشه های آن در زمین حاصلخیز علوم انسانی و خرد بشری است.نمی توان ریشه ی این درخت تنومند را با تبر خرد ستیزی قطع کرد و همچنان چشم انتظار میوه های لذیذ این درخت بود.
آقای ازغدی و شرکا! شاید دیگر زمان آن رسیده باشد که از تجربه ها درس بگیریم و آزموده ها را دوباره و چند باره نیازماییم.از زمان میرزا حسن رشدیه بیش از یکصد و بیست سال می گذرد.زمانی که رشدیه به نا کارآمدی مکتب خانه های قدیم پی برد و بنای مدارس جدید را پی افکند، تکفیر شد به این بهانه که آمده است به کمک مدرسه های جدید،مسلمانی و ایمان مومنین را زایل سازد.برخی از روحانیون آن زمان نیز شیوه ی نوین آموزش را بر نتافتند و زنگ مدرسه را ناقوس کلیسا نامیدند. به مدرسه ها حمله کردند و مانع تراشیدند. اما امروز دیگر نشانی از آن مکتب خانه های قدیم،حتا در دورافتاده ترین روستاهای کشورمان دیده نمی شود و ساختن مدرسه به سنت حسنه ای تبدیل شده است که مثوبت اخروی نیز در پی دارد.امروز نیز شما و شرکا به بهانه ی عدم ترویج سکولاریسم و حفظ ایمان مردم کمربه نابودی علوم انسانی جدید بسته اید. مگر ایمانی که ایمان باشد با اندیشیدن و شناخت اندیشه های دیگران از بین خواهد رفت؟نکند شما نیز" چو بید بر سر ایمان خویش می لرزید" و کار دیگران را قیاس از خود می گیرید.به قول مولانا تنها درون خیال اندش است که دلیل را بر نمی تابد و همگان را ذلیل تقلید و تعطیلی ِ دانش اندوزی می خواهد.
هر درونی که خیال اندیش شد / چون دلیل آری خیالش بیش شد
چون سخن در وی رود علت شود / تیغ غازی دزد را آلت شود
پس جواب او سکوت است و سکون / هست با ابله سخن گفتن جنون (3)
پی نوشت:
1. و ننزل من الاقرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین و لا یزید الظلمین الا خسارا: و ما آنچه را برای مومنان مایه درمان و رحمت است از قرآن نازل می کنیم و(لی) ستمگران را جز زیان نمی افزاید. (سوره اسراء آیه 82 ترجمه محمد مهدی فولادوند)
2.مثنوی مولانا.تصحیح نیکلسون دفتر سوم ابیات 4213 و 42143.همان. دفتر دوم
3.همان .دفتر دوم

| 1 نظرات ]



به:محمد قوچانی و محمد رضا جلایی پور


پرندهٔ سیاه به پرواز در آمد /
چرخ زد /
در باد‌های پاییز /
و این /
قسمتی‌ از یک نمایش گنگ بود (والاس استینس)
در شرایطی که در آنیم،قلم که به دست می‌‌گیری تا چیزی بنویسی‌،ناگاه قلم را نیروی عاطفه و احساس با خود می‌‌برد هر کجا که خواست.مگر می‌‌شود این همه نا مرادی و نا مردمی را به چشم دید و سر ِ راحت بر بالین گذاشت. هر روز و شب آواری از اندوه بر سرت هوار می‌‌شود و تا هنوز از یکی‌ نجسته ای،غمی دیگر به مبارک بادت می‌‌آید و خواب از چشمانت می‌‌رباید.هنوز چهرهٔ ابطحی را در آن‌ "نمایش گنگ" از خاطر نبرده ای که می‌‌شنوی به جوانان و نوجوانان ات در زندان تعرض جنسی‌ شده است.هنوز از این درد التیام نیافته ای،می‌ شنوی که چه به روز هنگامه شهیدی آورده اند.می‌ خواهی‌ به شیوا نظر آهاری فکر کنی‌،چهرهٔ مهربان عبدالله مومنی رهایت نمی‌‌کند.از همهٔ این ها که می‌‌خواهی‌ به زور کتاب و فیلم و موسیقی‌ و خواب،رها شوی یک عدد ِ نمی دانم چند رقمی‌ یقه ات را سفت می‌‌چسبد که از حیرت،مثل مجسمهٔ موسای میکل آنژ دو شاخ بر سرت سبز می‌‌شود.هجده و نیم میلیارد دلار.چقدر نیرو و وقت از تو تلف می‌‌شود با هجوم این افکار نا خوانده.زمانی که اگر صرف دانش اندوزی شود چه میوه‌های لذیذی که به بار نخواهد آورد.
بیش از یک صد سال است که می‌‌خواهی‌ به ابتدایی‌ترین حقوق خود دست یابی‌ و هنوز باد به دستی‌.هنوز بعد از قرن‌ها باید سعدی وار حاکمان ات را پند دهی‌:
نکند جور پیشه سلطانی / که نیاید ز گرگ چوپانی / پادشاهی که طرح ظلم افکند / پای دیوار خویش بکند
هنوز ،مولانا و حافظ و سعدی که می‌‌خوانی،می‌ بینی‌ که دردهایت ،دردی مشترک است.درد پار و پیرار.و در این میان آن که معجزه کرده ، نه حافظ و مولانا است،که این تویی‌ که فرو رفته ای.
آخر مگر می‌‌شود در جهانی‌ که عاقلان اش،نخبه‌ها را از هزار توی خانه هاشان به مراکز بزرگ علمی‌ می‌‌کشانند،حاکمانی در اینجا نبوغ‌ها را به سلول‌های تنگ و تاریک جهل خود ببرند.
یک دولت خردمند چقدر باید هزینه ی مادی و معنوی بپردازد تا چون قوچانی و جلایی پوری پرورش یابد؟آن وقت حاکمیت کر شده از زنگ سکه‌های حاصل از بشکه‌های نفت،همهٔ هم و همت خود را صرف سرکوب و نا بودی این سرمایه‌ می‌‌کند.روزنامه نگار قابلی‌ چون قوچانی در هر کجای جهان متمدن که باشد قدر می‌‌بیند و بر صدر می‌نشیند و فقط در چون اینجایی با تاریخ طولانی‌ "نخبه کشی‌" و سفله پروری اش است که جای این چنینانی زندان است.قوچانی در هر جریده‌ای که پا می‌‌گذارد،روح دانش و شادی و شادابی را با خود به ارمغان می‌‌آورد و آن وقت چون اویی باید جریده روی پیشه سازد که گذر گاه عافیت تنگ است.
محمد رضا جلایی پور - که هر زمان که به یادش می‌‌افتم،همان نوجوان مودب و ساکت محمدیه معرفت و درس گفتار‌های دکتر سروش و آرش نراقی در ذهنم تداعی می‌‌شود -هنوز محبوس است.جوانی که رتبهٔ اول دانشگاه را کسب کرد و مقالات و ترجمه‌ها و مصاحبه‌هایش زینت بخش ماهنامه آئین است.
فرزندان این مرز و بوم در بندند و ما بیرون ،در زندانی به وسعت ایران ،دل‌ نگران آنانیم.اگر حاکمیت افق دید بیشتری می‌‌داشت و تنها به منافع عاجل و آجل خویش نمی‌‌اندیشید،امروز جوانان ما می‌‌توانستند چه روز‌ها و ساعت‌های مفیدی را صرف آبادانی ملک خود سازند.قوچانی و مهسا و هنگامه و محمد رضا و شیوا و عبدالله چقدر کتاب ِ خوب در این مدت خوانده بودند ،و دیگران ِ بسیار نیز همچنین...و من نیز به جای این لحظات پریشان خاطری،سهم کتاب امشب خود را خوانده بودم،فیلم امشب خود را دیده بودم و در این نیمه شب سری به اقیانوس بی‌ کران و مواج مولانا نیز زده بودم.اما "افسوس که خیال خوشی‌‌ها درمان بدی‌ها نیست".واقعیت این است که حقیقت زندانی است.

| 2 نظرات ]


می اندیشیدم که عنوان این نوشته را چه بگذارم.خواستم بنویسم،شریفی نیا سر سپرد.بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود نوشتم:شریفی نیا جان سپرد.جان در ادبیا ت فارسی در بسیاری از موارد،معنایی غیر از تن و این جسم خاکی دارد.جان،جوهره و اصل هر چیز است. وقتی می گوییم "جان کلام"،از گوهره و بطن کلام سخن می گوییم.همان که فردوسی بزرگ آن را در کنار "خرد" ارج می نهد و مولانا می گوید:جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او.به این معنا است که می گویم:شریفی نیا جان سپرد.آقای شریفی نیا! شما که خود را شاگرد علی شریعتی می دانید حتما بحث "هنر برای هنر" ایشان را شنیده اید.هنری که برای هنر مند،مسئولیتی انسانی در پی ندارد.

حضور شریفی نیا و الماسی و قطبی در مراسم تنفیذ احمدی نژاد روح هر هنرمند و هنر فهمی را می آزارد. هنر،روح آدمی را تلطیف می کند و هنرمند عاشق زیبایی است.انسان ها لطافت و زیبایی را دوست می دارند و هنرمند به تبع روح پروانه ای اش دو چندان.در تنفیذ رئیس جمهوری شرکت جستن – ورای همه ی حرف و حدیث هایی که وجود دارد – که کلامش،و اندیشه و سکناتش،اندک ظرافت و فطانتی را به تصویر نمی کشد،برای کسی چون شماکه با هنر و زیبایی سر و کار دارد چه معنایی می تواند داشته باشد؟جز این که بگوییم هنر را ابزاری کرده اید برای نان به نرخ روز خوردن؟هنر قداست دارد. می توان از آن بالشی ساخت برای خود را بر روی آن به خواب زدن،اما دیری نمی پاید که این خواب آشفته خواهد شد.هنر از چماق،اندیشه می سازد.مگر چماق به دست دیروز را ندیده ای که هنر به جای چماق به دستش دوربین داد؟همان که شما مقابل دوربینش ظاهر شدید.از روزگار درس می باید آموخت که: هر که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد زهیچ آموزگار.

این روزگار فیلسوف شهیری چون مارتین هایدگر را به سبب همکاریش با پیشوای نازی ها مطعون خود ساخت.گونتر گراس را بدنام کرد.بیاندیش که با همچون تویی چه خواهد کرد.

تختی را کنار شعبان جعفری بگذار.بهرام بیضایی را در کنار فرج الله سلحشور.چه چیزی دستگیرت می شود؟فکر کن.

شما می خواهید کجا بیاستید؟نمی گویم که یک هنرمند لزوما باید یک کنشگر سیاسی،اجتماعی باشد،اما لقب "ارباب ِ بی مروت ِ قدرت ِ باد آورده" را در اذهان عمومی یدک کشبدن نیز دور از شان یک هنرمند است.

آقای شریفی نیا!می دانی این نوشته را چرا به ابوالفضل عابدینی تقدیم کردم؟یقین دارم که نمی شناسی اش. هرچند خود نیز یک ساعتی بیشتر با او نبوده ام اما به یقین بیش از شما می شناسمش.
نوروز در اهواز میهمان ابوالفضل بودم.شب ِ دیر هنگام مرا به شهر برد و با من از مناطق حاشیه ی شهر سخن گفت. حاشیه ای که فقر و فلاکت در آن بی داد می کرد.قلبش برای سرفرازی ایران می طپید.همان قلبی که بیمار است .حال این جوان شرافتمند در بند است .دیگر نمی دانم چه بگویم. می ترسم که حرمت قلم نگه ندارم.در خانه اگر کس است،یک حرف بس است.

| 0 نظرات ]


چندی پیش با دوست فرزانه ای در مورد واکنش های روحانیون و ... مراجع تقلید نسبت به جنبش سبز و پیامدهای آن پس از 22خرداد مباحثه ای داشتم. صاحب این قلم در این بحث دوستانه به عمل استفتای دکتر کدیور از آیت ا... منتظری انتقاد داشتم و لب کلام آن رفیق شفیق این بود که این انتقادات در چنین شرایطی به مصلحت نیست. به یاد قبل از انقلاب 57 افتادم که در آن زمان نیز به بهانه ی مصلحت و عدم شکاف در میان مبارزین علیه نظام سلطنتی ،بسیاری از نقد متفکران و معلمان انقلاب سر باز زدند. مهندس بازرگان بعدها گفت که در زمان اوج گیری تفکرات علی شریعتی همواره منتقد اندیشه های او بوده است. اما به علت اتحاد بین صفوف مخالفین نظام از نقدهای خویش چشم پوشیده است. بهانه ی« ایجاد انسجام بین صفوف منتقدین» بهانه ی منطقی و معقولی نیست که بتواند موجبات آن را فراهم سازد که چشم بر نقد اندیشه ها ببندیم. به ویژه اگر بر این باور باشیم که هدف وسیله را توجیه نمی کند.

محسن کدیور در روز میلاد امام اول شیعیان پرسش هایی را با آیت ا... منتظری در میان نهاد. پرسش هایی کلی و بدون مصداق که لاجرم پاسخ هایی بدون ذکر مصداق را نیز به دنبال داشت. ( باتوجه به اینکه کار فقیه تعیین مصداق نیز نیست ) کدیور در پرسش نخست خویش می گوید: « تصدی مناصبی که براساس قانون لازم الرعایه – شرط ضمن عقد خدمت کلیه متصدیان خدمات عمومی – مشروط به شرایطی الزامی از قبیل عدالت ، امانتداری ، تدبیر و برخورداری از رای اکثریت مردم است، پس از سقوط شرایط و احراز مکرر صفات متضاد به نحو شیاع و در حد اطمینان قریب به یقین , چه حکمی دارد؟ .. و آیت ا... منتظری از بین رفتن هریک از آن شرایط را بدون حاجت به عزل ، موجب سقوط قهری ولایت و تصدی امر اجتماعی و عدم نفوذ احکام صادره از سوی آن متولی و متصدی می داند» و سپس آیت الله وظیفه شرعی مردم در قبال چنین متصدیانی را برکناری آنها با رعایت مراتب امر به معروف و نهی از منکر و حفظ ترتیب الاسهل فالاسهل و الانفع فالانفع و انتخاب مفیدترین و کم هزینه ترین راه ممکن می داند.

این پرسش و پاسخ مورد توجه بسیاری از رسانه ها و منتقدین حکومت جمهوری اسلامی قرار گرفت و همگان مراد و منظور پرسشگر و پاسخ دهنده را دریافتند. دانستند که روی سخن در « سقوط قهری ولایت » با چه کسی است.

اینکه اکثر روحانیون و مراجع تقلید همراه و همگام جنبش کنونی ملت ایران هستند ، ادعایی است که نمی توان چندان برای آن دلایل قانع کننده یافت. بسیاری از روحانیون و مراجع تقلید پشتیبان حکومت اسلامی هستند. بسیاری از آنان همواره حمایت خود را از نظام مستقر اعلام داشته اند و برخی از آنان نیز سکوت پیشه کردند. سکوتی که به زعم کدیور نشانه ی حمایت آنان از جنبش مردم ایران است. حال آنکه این سکوت را به هیچ وجه نمی توان اینگونه تفسیر نمود. چگونه است که روحانیت شیعه که به باور دکتر کدیور همواره ملجاء و پناهگاه مظلومان بوده است ، اکنون راضی به سکوت شده است ؟ افراد شجاع و حق طلبی چون آیت الله منتظری استثناء هستند.

نقدی که به سوالات آقای کدیور از آیت الله منتظری وارد است نقدی مفهومی نیست بلکه نفس اینگونه پرسش ها - بدون ورود به ارزشمندی و کارایی آن- مورد انتقاد است. می دانیم که مراجع تقلیدی وجود دارند که به ولایت مطلقه فقیه باور دارند و همچنین روحانیونی که این حرکت های مردمی را مصداق « بغی » ( بدکاری و فساد و ستمکاری ) شناخته و سرکوب و کشتار ناراضیان مسالمت جو را عملی شرعی می دانند. حال اگر کسی به عنوان یک مقلد دینی پرسش هایی متفاوت با آنچه کدیور با آیت الله منتظری در میان نهاده است را از مرجع مورد وثوق خود بپرسد و پاسخی متفاوت و بل متضاد با آنچه دکتر کدیور دریافت کرده است را دریافت کند آیا این مقلد محترم دلیل متقنی یافته است که دست به کشتار معترضین بزند؟ مگر آیت الله خمینی به عنوان یک رهبر دینی و سیاسی و مرجع تقلید نگفته اند که « حفظ نظام از اوجب واجبات است» پس چگونه است که از مریدان و مقلدان ایشان می خواهیم که برای حفظ نظام اسلامی در برابر معترضان سکوت کنند؟

تکیه بر استفتا در مسائل سیاسی اینگونه نیست که همواره پاسخی داشته باشد که به مذاقمان خوشایند باشد. ای قفل گر اینگونه نیست که همواره برایمان کلید بسازد تا ما با کمک آن درهای بسته خود را بگشائیم و گاهی قفلی بر قفل های دیگر ما می زند که به قول مولانا « قفل گر گه قفل سازد گه کلید »

در نظام های دموکراتیک براساس رأی و نظر قاطبه ی مردم است که امور انسان ها سامان می یابد و این چنین نیست که این راه شفاف را بتوان با استفاده از استفتا شرعی دور زد.

محسن کدیور در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل (8 تیر 1388 ) در پاسخ خبرنگار مجله می گوید : «من قبول دارم که پاره ای از جوانان تمایل به زندگی از نوع غربی دارند. اما نباید برای آن وزن زیادی قائل شد. نه من و نه اکثریت هموطنان من طرفدار جدایی کامل دین از حکومت نیستیم . ایران کشوری است با سنن و ارزشهای اسلامی . بیش از 98% ایرانیها مسلمان هستند. » از اینکه آقای کدیور چگونه و بر اساس چه آماری به این نتیجه رسیده اند که اکثریت ایرانیان خواهان جدایی کامل دین از حکومت نیستند در می گذریم. پرسش این است که حکومت دینی مورد نظر ایشان بر اساس کدام تعریف از دین شکل می گیرد. از دین تعاریف متفاوتی ارائه شده است. حال حکوت دینی باید بر مبنای کدام یک از این تعاریف متعدد و متکثر و متلون و بعضا متضاد شکل گیرد؟ اگر دین را همچون تعریفی که مولانا بعنوان یک عارف مسلمان ارائه داده است ، « حیرانی »* بدانیم و «سبب دانی »** و چون و چرا کردن را دور شدن از حضرت باریتعالی بشناسیم، بر اساس این پارادایم چگونه می توان دست به تأسیس حکومتی دینی زد؟ لاجرم باید در اینجا تعریفی از دین را مبنای تشکیل حکومت دینی قرار دهیم و قطعا این تعریف نیاز به مفسران و ایدئولوگ های خاص خود دارد که نتیجه اش رفتن از یک حکومت مطلقه دینی به سوی حکوت مطلقه دینی ِ دیگر است . پرسش های کدیور از آیت الله منتظری به گونه ای استفاده ابزاری از دین است . استفاده ابزاری که راه گشای جنبش مردمی ایران است اما تجربه ی سی ساله ی حکومت جمهوری اسلامی نشان داده است که اینگونه استفاده از دین راه به جائی نخواهد برد زیرا ناباورمندان به حکومت دموکراتیک نیز می توانند از این ابزار در جهت استیلای استبداد مذهبی استفاده کنند چنانچه تاکنون با توانائی و امکانات بیشتر و ابزارهای کارآمدتر این کار را کرده اند.

* گه چنین بنمایدو گه ضد این / جز که حیرانی نباشد کار دین (مثنوی )

** از سبب دانی شود کم حیرتت / حیرت تو ره دهد در حضرتت

زیرکی بفروش و حیرانی بخر / زیرکی ظن است و حیرانی بصر ( مثنوی )

| 0 نظرات ]

"نباید دشمنی گروهی شما را بر آن دارد که عدالت نکنید"* (قرآن)
هيچوقت نمي توانيد با مشت گره كرده دست كسي را به گرمي بفشاريد.(گاندی)

این مثل را بسیار شنیده ایم که :" وسط دعوا که حلوا تقسیم نمی کنند". این مثل از آن جملاتی است که توجیه گر بی اخلاقی و از حد گذراندن دشمنی است. یعنی زمانی که با کسی بر سر نزاع هستیم باید ترش رویی و تلخی را آن چنان چاشنی عداوت ِ خود سازیم که خود پیروز ِ میدان خصومت باشیم.

دشمنی نیز چون دوستی،لطف،کینه،انتقام جویی و ... از صفات این موجود به تعبیر قرآن "ظلوم و جهول" است و به قول سعدی " درشتی و نرمی به هم در به است". اما این گونه نیست که دشمنی ورزیدن و انتقام جویی،آداب و مرامی نداشته باشد. در زندگی فردی و اجتماعی هستند کسانی که ما را دوست می دارند و کسانی نیز که ما را دشمن خود می شناسند و دیگران بسیاری نه دوستمان می دارند و نه دشمن.رفتار با هر کدام آنها منش ِ خود را می طلبد.

صفت و موصوف ِ "دوست ِ خوب" را بسیار شنیده ایم و این که آدمی باید دوستان ِ خوب را به مصاحبت بر گزیند.این دوست ِ خوب از آن پاردوکس هایی است که نیاز به کنکاش و شکافته شدن دارد. "دوست ِ بد" دیگر نامش دوست نیست و آنکه "دوست" است قطعا خوب است.آنکه بد است "دشمن" است و نه دوست.حال با این دشمن چگونه باید رفتار کرد؟به این بیت دقت کنیم:

با بدان بد باش با نیکان،نکو

جای ِ گل،گل باش جای خار ،خار

در این جا شاعر آدمیان را دعوت به آن می کند که بدان را بدی کنیم و به نیکان نیکی و خار را خوار بشماریم و گل را دوست بداریم.

در دوستی ها ، یکرنگ بودن یک وظیفه ی اخلاقی است. آنکه دوستی ها را با نا مهربانی پاسخ می گوید مرتکب کنشی ضد اخلاقی شده است اما با "بدان" چه باید کرد؟

اینکه از انسان ها بخواهیم بدی را را با نیکی پاسخ گویند خواسته ای است که جز از انسان های بزرگ معنوی و قدیسان بر نمی آید.همان که عیسی مسیح از پیروان صدیق خود می خواست." اگر بر گونه ی چپ ات سیلی زدند طرف راستت را نیز پیش آر و اگر ردایت را خواستند،عبایت را نیز ببخش". اما از انسان های باورمند به اخلاق می توان خواست که در دشمنی های خود نیز حد نگه دارند و ادب و آداب دشمنی به جا آورند. در دشمنی با دیگران پروای عدالت و انصاف داشتن شرط مروت و انسانیت است و این مهم را دیگر نمی توان تکلیفی فوق ِ طاقت دانست بلکه هر انسان ِ دغدغه مند ِ رعایت اخلاق را می توان زنهار داد که مبادا طریق انصاف را در برخورد با دشمنان اش فرو نهد. مروت با دشمنان یعنی برای پیروزی بر خصم از هر شیوه و روشی نمی توان سود جست و این همان قاعده ی زرینی است که می گوید با دیگران آنگونه رفتار کن که دوست می داری با تو رفتار کنند.

* و لا یجرمنکم شنئان قوم علی الا تعدلوا. سوره ی مائده آیه ی 8 ترجمه محمد مهدی فولادوند

| 0 نظرات ]

"دشمن تان را دوست بدارید،شاید به آوازه اش لطمه بزند."

( فکرهای اصلاح نشده. نوشته ی استانیسلاو یرژی لتس. ترجمه ی امید مهرگان.ص 41)

برای امر اخلاقی و غیر اخلاقی نمی توان تعریفی جامع و مانع ارائه داد. دروغ گویی را عملی نا پسند دانسته اند اما همین کژی در جایی صواب تلقی می شود،همان که در فرهنگ ما به آن دروغ مصلحت آمیز می گویند و فرنگی ها نام آن را "وایت لای" یا دروغ ِسفید صدا می زنندد.به قول سعدی "دروغ مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز". آن زمان که از راستی و راست گویی فتنه ای برخیزد،دروغ کنشی اخلاقی است.

سعدی در گلستان،باب هفتم داستانی نقل می کند با نام " جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی". او در این جدال،پرسشی را مطرح می سازد که پیش از او غزالی نیز در باب آن سخن گفته است. آیا فرد توانگر زیست ِ اخلاقی تری می تواند داشته باشد یا فرد درویش؟ غزالی درویش را اخلاقی تر و به تبع آن خداشناس تر می داند زیرا که انسان ِ غنی سر به طغیان می گذارد و خداوند را از یاد می برد.سعدی این نزاع را به زیبایی به تصویر می کشد. می گوید در محفلی نشسته بودم که درویشی ذم توانگران آغاز کرد که " درویش را دست ِ قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته". مرد متنعم از این سخن بر آشفته می شود و می گوید: "توانگران دخل مسکینانند و ذخیره ی توشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و ..."

توانگران را وقف است و نذر و مهمانی

زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی

تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی

جز این دو رکعت و آنهم به صد پریشانی

"پس عبادت اینان به قبول اولیترست که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر،اسباب معیشت ساخته و به اوراد و عبادت پرداخته ..."

"... عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت و تیغ زبان بر کشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید..."

درویش در پاسخ غنی که از او می خواهد که "مذمت اینان (توانگران) روا مدار که خداوند کرمند،گفت(درویش) غلط گفتی که بنده ی درمند. چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه ی آفتابند و بر کس نمی تابند،بر مرکب استطاعت سوارانند و نمی رانند،قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و اذی ندهند..."

این منازعه ادامه می یابد که می توان در باب هفتم آن را خواند .سعدی در این داستان زیبا و طولانی به این نتیجه می رسد که اگر توانگر، شاکر باشد و اگر درویش،صابر، هر دو طریق صواب پیموده اند و اخلاقی رفتار کرده اند زیرا در هر جایگاهی که هستیم باید ادب و اخلاق آن جایگاه را به جا آوریم.

بسیاری از علمای اخلاق،اخلاق را "ادب ِ مقام" دانسته اند یعنی هر کس آداب خویش را باید بداند و بشناسد.آنکه میهمان است آداب ِ میهمانی و آنکه میزبان است آداب میزبانی.او که خداوند است ادب ِ خداوندی و او که بنده است ادب ِ بندگی. آنکه عاشق است ادب ِ عاشقی و آنکه عابد است ادب عبودیت.سیاست را اخلاقی است و دیانت را آدابی.دوستی را آدابی است و دشمنی را نیز هم و قس علی هذا.

آری! دشمنی ورزیدن نیز ادب و اخلاقی دارد که غفلت از آن آدمی را به ورطه ی بی اخلاقی می کشاند.مولانا می گوید خوردن گوشت مردار حرام است اما اگر ضرورت ایجاب کند همین حرام،مباح خواهد شد.

از ضرورت هست مرداری مباح

بس فسادی کز ضرورت شد صلاح

دشمنی بی رعایت آدابش از رتبه و جایگاه انسانی خارج شدن است. حافظ اخلاق دشمنی را در مدارا با دشمن می داند:

سعادت دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

نمی توان به بهانه ی دشمنی،شناعت ورزید و هر چه تیر در کمان هست بر خصم انداخت. در زندگی خود دوستان بسیاری را دیده ایم که در زمانی که خصم یکدیگر می شوند جز به هدم و هلاکت و فلاکت دیگری به هیچ چیز نمی اندیشند. از تهمت و بهتان هر چه در همیان خود دارند در میان می آورند بلکه رقیب یا دشمن را زمینگیر سازند. دشمنی نیز همچون دوستی قاعده و اصولی دارد و آن که آداب دشمنی نمی شناسد به یقین حرمت دوستی را هم نمی داند.سخن این نوشته با دوستانی نیست که آداب دوستی را نیز نمی شناسند.آن که در دوستی پاس حرمت آن را نمی داند به قطع با او نمی توان از آداب دشمنی سخن گفت.