| 1 نظرات ]



به:محمد قوچانی و محمد رضا جلایی پور


پرندهٔ سیاه به پرواز در آمد /
چرخ زد /
در باد‌های پاییز /
و این /
قسمتی‌ از یک نمایش گنگ بود (والاس استینس)
در شرایطی که در آنیم،قلم که به دست می‌‌گیری تا چیزی بنویسی‌،ناگاه قلم را نیروی عاطفه و احساس با خود می‌‌برد هر کجا که خواست.مگر می‌‌شود این همه نا مرادی و نا مردمی را به چشم دید و سر ِ راحت بر بالین گذاشت. هر روز و شب آواری از اندوه بر سرت هوار می‌‌شود و تا هنوز از یکی‌ نجسته ای،غمی دیگر به مبارک بادت می‌‌آید و خواب از چشمانت می‌‌رباید.هنوز چهرهٔ ابطحی را در آن‌ "نمایش گنگ" از خاطر نبرده ای که می‌‌شنوی به جوانان و نوجوانان ات در زندان تعرض جنسی‌ شده است.هنوز از این درد التیام نیافته ای،می‌ شنوی که چه به روز هنگامه شهیدی آورده اند.می‌ خواهی‌ به شیوا نظر آهاری فکر کنی‌،چهرهٔ مهربان عبدالله مومنی رهایت نمی‌‌کند.از همهٔ این ها که می‌‌خواهی‌ به زور کتاب و فیلم و موسیقی‌ و خواب،رها شوی یک عدد ِ نمی دانم چند رقمی‌ یقه ات را سفت می‌‌چسبد که از حیرت،مثل مجسمهٔ موسای میکل آنژ دو شاخ بر سرت سبز می‌‌شود.هجده و نیم میلیارد دلار.چقدر نیرو و وقت از تو تلف می‌‌شود با هجوم این افکار نا خوانده.زمانی که اگر صرف دانش اندوزی شود چه میوه‌های لذیذی که به بار نخواهد آورد.
بیش از یک صد سال است که می‌‌خواهی‌ به ابتدایی‌ترین حقوق خود دست یابی‌ و هنوز باد به دستی‌.هنوز بعد از قرن‌ها باید سعدی وار حاکمان ات را پند دهی‌:
نکند جور پیشه سلطانی / که نیاید ز گرگ چوپانی / پادشاهی که طرح ظلم افکند / پای دیوار خویش بکند
هنوز ،مولانا و حافظ و سعدی که می‌‌خوانی،می‌ بینی‌ که دردهایت ،دردی مشترک است.درد پار و پیرار.و در این میان آن که معجزه کرده ، نه حافظ و مولانا است،که این تویی‌ که فرو رفته ای.
آخر مگر می‌‌شود در جهانی‌ که عاقلان اش،نخبه‌ها را از هزار توی خانه هاشان به مراکز بزرگ علمی‌ می‌‌کشانند،حاکمانی در اینجا نبوغ‌ها را به سلول‌های تنگ و تاریک جهل خود ببرند.
یک دولت خردمند چقدر باید هزینه ی مادی و معنوی بپردازد تا چون قوچانی و جلایی پوری پرورش یابد؟آن وقت حاکمیت کر شده از زنگ سکه‌های حاصل از بشکه‌های نفت،همهٔ هم و همت خود را صرف سرکوب و نا بودی این سرمایه‌ می‌‌کند.روزنامه نگار قابلی‌ چون قوچانی در هر کجای جهان متمدن که باشد قدر می‌‌بیند و بر صدر می‌نشیند و فقط در چون اینجایی با تاریخ طولانی‌ "نخبه کشی‌" و سفله پروری اش است که جای این چنینانی زندان است.قوچانی در هر جریده‌ای که پا می‌‌گذارد،روح دانش و شادی و شادابی را با خود به ارمغان می‌‌آورد و آن وقت چون اویی باید جریده روی پیشه سازد که گذر گاه عافیت تنگ است.
محمد رضا جلایی پور - که هر زمان که به یادش می‌‌افتم،همان نوجوان مودب و ساکت محمدیه معرفت و درس گفتار‌های دکتر سروش و آرش نراقی در ذهنم تداعی می‌‌شود -هنوز محبوس است.جوانی که رتبهٔ اول دانشگاه را کسب کرد و مقالات و ترجمه‌ها و مصاحبه‌هایش زینت بخش ماهنامه آئین است.
فرزندان این مرز و بوم در بندند و ما بیرون ،در زندانی به وسعت ایران ،دل‌ نگران آنانیم.اگر حاکمیت افق دید بیشتری می‌‌داشت و تنها به منافع عاجل و آجل خویش نمی‌‌اندیشید،امروز جوانان ما می‌‌توانستند چه روز‌ها و ساعت‌های مفیدی را صرف آبادانی ملک خود سازند.قوچانی و مهسا و هنگامه و محمد رضا و شیوا و عبدالله چقدر کتاب ِ خوب در این مدت خوانده بودند ،و دیگران ِ بسیار نیز همچنین...و من نیز به جای این لحظات پریشان خاطری،سهم کتاب امشب خود را خوانده بودم،فیلم امشب خود را دیده بودم و در این نیمه شب سری به اقیانوس بی‌ کران و مواج مولانا نیز زده بودم.اما "افسوس که خیال خوشی‌‌ها درمان بدی‌ها نیست".واقعیت این است که حقیقت زندانی است.

| 2 نظرات ]


می اندیشیدم که عنوان این نوشته را چه بگذارم.خواستم بنویسم،شریفی نیا سر سپرد.بعد از مدتی کلنجار رفتن با خود نوشتم:شریفی نیا جان سپرد.جان در ادبیا ت فارسی در بسیاری از موارد،معنایی غیر از تن و این جسم خاکی دارد.جان،جوهره و اصل هر چیز است. وقتی می گوییم "جان کلام"،از گوهره و بطن کلام سخن می گوییم.همان که فردوسی بزرگ آن را در کنار "خرد" ارج می نهد و مولانا می گوید:جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او.به این معنا است که می گویم:شریفی نیا جان سپرد.آقای شریفی نیا! شما که خود را شاگرد علی شریعتی می دانید حتما بحث "هنر برای هنر" ایشان را شنیده اید.هنری که برای هنر مند،مسئولیتی انسانی در پی ندارد.

حضور شریفی نیا و الماسی و قطبی در مراسم تنفیذ احمدی نژاد روح هر هنرمند و هنر فهمی را می آزارد. هنر،روح آدمی را تلطیف می کند و هنرمند عاشق زیبایی است.انسان ها لطافت و زیبایی را دوست می دارند و هنرمند به تبع روح پروانه ای اش دو چندان.در تنفیذ رئیس جمهوری شرکت جستن – ورای همه ی حرف و حدیث هایی که وجود دارد – که کلامش،و اندیشه و سکناتش،اندک ظرافت و فطانتی را به تصویر نمی کشد،برای کسی چون شماکه با هنر و زیبایی سر و کار دارد چه معنایی می تواند داشته باشد؟جز این که بگوییم هنر را ابزاری کرده اید برای نان به نرخ روز خوردن؟هنر قداست دارد. می توان از آن بالشی ساخت برای خود را بر روی آن به خواب زدن،اما دیری نمی پاید که این خواب آشفته خواهد شد.هنر از چماق،اندیشه می سازد.مگر چماق به دست دیروز را ندیده ای که هنر به جای چماق به دستش دوربین داد؟همان که شما مقابل دوربینش ظاهر شدید.از روزگار درس می باید آموخت که: هر که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد زهیچ آموزگار.

این روزگار فیلسوف شهیری چون مارتین هایدگر را به سبب همکاریش با پیشوای نازی ها مطعون خود ساخت.گونتر گراس را بدنام کرد.بیاندیش که با همچون تویی چه خواهد کرد.

تختی را کنار شعبان جعفری بگذار.بهرام بیضایی را در کنار فرج الله سلحشور.چه چیزی دستگیرت می شود؟فکر کن.

شما می خواهید کجا بیاستید؟نمی گویم که یک هنرمند لزوما باید یک کنشگر سیاسی،اجتماعی باشد،اما لقب "ارباب ِ بی مروت ِ قدرت ِ باد آورده" را در اذهان عمومی یدک کشبدن نیز دور از شان یک هنرمند است.

آقای شریفی نیا!می دانی این نوشته را چرا به ابوالفضل عابدینی تقدیم کردم؟یقین دارم که نمی شناسی اش. هرچند خود نیز یک ساعتی بیشتر با او نبوده ام اما به یقین بیش از شما می شناسمش.
نوروز در اهواز میهمان ابوالفضل بودم.شب ِ دیر هنگام مرا به شهر برد و با من از مناطق حاشیه ی شهر سخن گفت. حاشیه ای که فقر و فلاکت در آن بی داد می کرد.قلبش برای سرفرازی ایران می طپید.همان قلبی که بیمار است .حال این جوان شرافتمند در بند است .دیگر نمی دانم چه بگویم. می ترسم که حرمت قلم نگه ندارم.در خانه اگر کس است،یک حرف بس است.