به یاد و خاطرهی پدرم که آموختن را به من آموخت
یک سال گذشت.سالی پر از رنج و درد.سالی که " لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ "(1) را با گوشت و پوست و استخوان خویش لمس کردم.یک سالی که در آن دانستم چه غمانگیز است هجران و فراق.چه اندوهی را تجربه کردم در این سیصد و شصت و پنج روز.اما به اندازهی یک عمر شاید، تجربه اندوختم.کسی چه میداند که این روزها و شبها بر من چه گذشته است.همانگونه که من نمیدانم به دیگران ِ بسیاری در این یک سال چه گذشته است.به قول شریعتی – همدم نوباوگیام- "هرکس را نه آنچنان که هست احساسش میکنند و نه آنچنان که احساسش میکنند هست".چقدر آدمها تنهایند در رنجهایشان.
4 آبان سالروز تولد و مرگ پدرم است.در اینروز در سال گذشته بود که او به خواب ابدی رفت.البته به زیر دستگاه بردناش و به حرمت اخلاق پزشکی سه روزی را نیز در زندگی ِ نباتی گذراند.
پدرم تنها برایم یک پدر نبود،یک دوست بود.دوستی که از قضا تا زمان حیاتاش بسیار با هم کلنجار فکری میرفتیم.باوری به مذاهب نداشت و من فردی باورمند و مذهبی.البته به خدا باور داشت،با تعریفی که خاص خودش بود.میگفت دستان نوازشگر خداوند را بر فراز قلههای دماوند و توچال و سهند و سبلان و ... حس کرده است.آخر عاشق کوهنوردی بود.میگفت:خدایی را که بر فراز این کوهها حس کرده است،هیچ گاه فرمان کشتن و تجاوز و اعدام و ترور نمیدهد و من میگفتم پدر جان!هیچ خدایی دستور کشتن نمیدهد و او به طعنه میگفت تو خدایات را بهتر شناختهای یا فلان آیتالله که عمری درس خداشناسی خوانده است ومن برایاش از آیت الله منتظری می گفتم چون که میدانستم دوستش دارد و او میگفت هر چیزی استثنا هم دارد.روزی از مدرسه آمده بودم و پدر را با چشمان ِ تر دیدم،پرسیدم چه شده؟گفت فریدون فرخزاد را کشتهاند و من گفتم حقش بود مرتیکه فلان فلان شده .به شدت برآشفته شد.من بعدها دانستم آن خدایی که در مدرسه به ما شناسانده بودند چگونه خدای بی رحمی بود.بعدها خدای مولانا و حافظ را که شناختم دانستم مگر میشود خدا دستور کشتن آدمها را صادر کند.اما آن خدای قهار چه انسانهای پاک نهادی را از خود رمانده بود.بگذریم.
بحثهای مذهبی من و پدرم را پایانی متصور نبود.روزی نبود که در اینباره مباحثه نداشته باشیم و در انتهایاش البته تا مرز مجادله و گاه تا مرز جدال و دلخوری پیش نرفته باشیم.دلخوریای که به واسطه گذشت چند دقیقه بر طرف می شد و میرسیدیم به وجوه مشترکمان که همانا دغدغهی آزادی،عدالت و کرامت انسان بود.
آری یک سال گذشت و من در همهی این یک سال شاید به تعداد انگشتان دو دست،شبی نبوده است که خوابش را ندیده باشم.در همهی لحظات یاد و خاطرهاش با من بوده است.با او در مورد کتابهایی که خواندم صحبت کردم.برایش از هادی خرسندی که بسیار دوستش می داشت،شعر خواندم.از بعد از انتخابات و ندا و سهراب و ترانه گفتم و البته بحثهای مذهبی هم که جای خود را داشت.
تا آخرین لحظات زندگیاش،حتا هراس از مرگ هم موجب نشد که پدرم جز خداوند به کسی متوسل شود.همان خدایی که خودش بر فراز قله ها تجربه کرده بود.آخرین جملهی زندگیاش این بود:پسر! کمکم کن.و این جملهی پایانی شد رنج جانکاهی که یک سال است مرا میسوزاند.آخر آن لحظه،تنها لحظهای است که هیچ کس نمیتواند به دیگری کمک کند.لحظهای که حتا مسیح (ع) را وسوسه کرد که نکند خدا او را بازی داده است.در این لحظات به قول نوربرت الیاس(2) تنها حضور مستمرمان بر بالین محتضر است که میتواند از رنج او بکاهد و ما در تمام این چند ماهی که پدر بین مرگ و زندگی در آمد و شد بود چنین کردیم.
مرگ پدرم همچون زندگیاش برایم آموزنده بود.بعد ازاو بود که بیش از گذشته دانستم آنچه را که پیشترها فقط در کتابها خوانده بودم.گویا چونان عارفی از "علم الیقین" به "عین الیقین" رسیده باشم.دانستم که چه تجربهای پشت این بیت مولانا خفته است.
چون بسی شیطان آدمروی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست (3)
چه چهرههای زیبایی که زشتیشان برایم آشکار شد و چه زشتیها که زیبا شدند.روزگار است دیگر.باید همه را دوست داشت. زشت و زیبایاش را.زیباییهایاش مظهر لطف خداوند است و زشتیهایاش نشان قهر او.
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد (4)
تجربه کردم سخن سهراب را
"و بدانیم اگر مرگ نبود / دست ما در پی چیزی میگشت"
زیبایی و شکوه مرگ را به "عین الیقین" دیدم و تجربه کردم.آنچه ارزش زندگی را صد چندان میکند،وجود مرگ است.مرگ است که زنهار میدهد:آی آدمها! زندگی را دریابید،فرصتها گذرانند.چه مومن باشی و چه منکر و چه لاادری،مرگ یک پیام ارزنده دارد که "دم را غنیمت شمار و بهرهات را از زندگی ببر".
مدت زمانی است که در تلاشم این تجربهی رنج یک ساله را با زندگی پیوند زنم و بازگردم به زندگی.زندگیای که ارزش زیستن داشته باشد. در این یک سال" تا دمی از رنج هستی وارهم"،پناه بردم به مخدر.به مخدری به نام اینترنت و فضای مجازی.این ابزار کارآمد و ارزشمند برایم شد مسکنی موقتی.اما اکنون بازگشتهام به کتاب،به موسیقی،به فیلم و خلوت تنهایی."مجال بیرحمانه اندک است ".و باید در این زمان ِ محدود به دو عدم، نهایت لدت را برد.لذت زیستن در سپهر معنویت و اخلاق.لذت "دوست داشتن همسایه چون خود" و لذت ِ لویناس(5) وار "دیگری" را ادامه خود دانستن و از همه بالاتر لذت دوست داشتن ِ "خود" " خود ِ والا و انسانی. که آنکه خود را دوست نمیدارد"دیگری" را نیز نمیتواند دوست بدارد."مرگ اندیشی" باید ما را به دوستی با زندگی و ستایش لذت برساند که به قول کازانتزاکیس:
"ما باید زمین را ،نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان،بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره میکشند،ترک کنیم."(6)
پینوشت:
1) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ / براستى كه انسان را در رنج آفريدهايم. سوره بلد آیه 4
4 آبان سالروز تولد و مرگ پدرم است.در اینروز در سال گذشته بود که او به خواب ابدی رفت.البته به زیر دستگاه بردناش و به حرمت اخلاق پزشکی سه روزی را نیز در زندگی ِ نباتی گذراند.
پدرم تنها برایم یک پدر نبود،یک دوست بود.دوستی که از قضا تا زمان حیاتاش بسیار با هم کلنجار فکری میرفتیم.باوری به مذاهب نداشت و من فردی باورمند و مذهبی.البته به خدا باور داشت،با تعریفی که خاص خودش بود.میگفت دستان نوازشگر خداوند را بر فراز قلههای دماوند و توچال و سهند و سبلان و ... حس کرده است.آخر عاشق کوهنوردی بود.میگفت:خدایی را که بر فراز این کوهها حس کرده است،هیچ گاه فرمان کشتن و تجاوز و اعدام و ترور نمیدهد و من میگفتم پدر جان!هیچ خدایی دستور کشتن نمیدهد و او به طعنه میگفت تو خدایات را بهتر شناختهای یا فلان آیتالله که عمری درس خداشناسی خوانده است ومن برایاش از آیت الله منتظری می گفتم چون که میدانستم دوستش دارد و او میگفت هر چیزی استثنا هم دارد.روزی از مدرسه آمده بودم و پدر را با چشمان ِ تر دیدم،پرسیدم چه شده؟گفت فریدون فرخزاد را کشتهاند و من گفتم حقش بود مرتیکه فلان فلان شده .به شدت برآشفته شد.من بعدها دانستم آن خدایی که در مدرسه به ما شناسانده بودند چگونه خدای بی رحمی بود.بعدها خدای مولانا و حافظ را که شناختم دانستم مگر میشود خدا دستور کشتن آدمها را صادر کند.اما آن خدای قهار چه انسانهای پاک نهادی را از خود رمانده بود.بگذریم.
بحثهای مذهبی من و پدرم را پایانی متصور نبود.روزی نبود که در اینباره مباحثه نداشته باشیم و در انتهایاش البته تا مرز مجادله و گاه تا مرز جدال و دلخوری پیش نرفته باشیم.دلخوریای که به واسطه گذشت چند دقیقه بر طرف می شد و میرسیدیم به وجوه مشترکمان که همانا دغدغهی آزادی،عدالت و کرامت انسان بود.
آری یک سال گذشت و من در همهی این یک سال شاید به تعداد انگشتان دو دست،شبی نبوده است که خوابش را ندیده باشم.در همهی لحظات یاد و خاطرهاش با من بوده است.با او در مورد کتابهایی که خواندم صحبت کردم.برایش از هادی خرسندی که بسیار دوستش می داشت،شعر خواندم.از بعد از انتخابات و ندا و سهراب و ترانه گفتم و البته بحثهای مذهبی هم که جای خود را داشت.
تا آخرین لحظات زندگیاش،حتا هراس از مرگ هم موجب نشد که پدرم جز خداوند به کسی متوسل شود.همان خدایی که خودش بر فراز قله ها تجربه کرده بود.آخرین جملهی زندگیاش این بود:پسر! کمکم کن.و این جملهی پایانی شد رنج جانکاهی که یک سال است مرا میسوزاند.آخر آن لحظه،تنها لحظهای است که هیچ کس نمیتواند به دیگری کمک کند.لحظهای که حتا مسیح (ع) را وسوسه کرد که نکند خدا او را بازی داده است.در این لحظات به قول نوربرت الیاس(2) تنها حضور مستمرمان بر بالین محتضر است که میتواند از رنج او بکاهد و ما در تمام این چند ماهی که پدر بین مرگ و زندگی در آمد و شد بود چنین کردیم.
مرگ پدرم همچون زندگیاش برایم آموزنده بود.بعد ازاو بود که بیش از گذشته دانستم آنچه را که پیشترها فقط در کتابها خوانده بودم.گویا چونان عارفی از "علم الیقین" به "عین الیقین" رسیده باشم.دانستم که چه تجربهای پشت این بیت مولانا خفته است.
چون بسی شیطان آدمروی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست (3)
چه چهرههای زیبایی که زشتیشان برایم آشکار شد و چه زشتیها که زیبا شدند.روزگار است دیگر.باید همه را دوست داشت. زشت و زیبایاش را.زیباییهایاش مظهر لطف خداوند است و زشتیهایاش نشان قهر او.
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد (4)
تجربه کردم سخن سهراب را
"و بدانیم اگر مرگ نبود / دست ما در پی چیزی میگشت"
زیبایی و شکوه مرگ را به "عین الیقین" دیدم و تجربه کردم.آنچه ارزش زندگی را صد چندان میکند،وجود مرگ است.مرگ است که زنهار میدهد:آی آدمها! زندگی را دریابید،فرصتها گذرانند.چه مومن باشی و چه منکر و چه لاادری،مرگ یک پیام ارزنده دارد که "دم را غنیمت شمار و بهرهات را از زندگی ببر".
مدت زمانی است که در تلاشم این تجربهی رنج یک ساله را با زندگی پیوند زنم و بازگردم به زندگی.زندگیای که ارزش زیستن داشته باشد. در این یک سال" تا دمی از رنج هستی وارهم"،پناه بردم به مخدر.به مخدری به نام اینترنت و فضای مجازی.این ابزار کارآمد و ارزشمند برایم شد مسکنی موقتی.اما اکنون بازگشتهام به کتاب،به موسیقی،به فیلم و خلوت تنهایی."مجال بیرحمانه اندک است ".و باید در این زمان ِ محدود به دو عدم، نهایت لدت را برد.لذت زیستن در سپهر معنویت و اخلاق.لذت "دوست داشتن همسایه چون خود" و لذت ِ لویناس(5) وار "دیگری" را ادامه خود دانستن و از همه بالاتر لذت دوست داشتن ِ "خود" " خود ِ والا و انسانی. که آنکه خود را دوست نمیدارد"دیگری" را نیز نمیتواند دوست بدارد."مرگ اندیشی" باید ما را به دوستی با زندگی و ستایش لذت برساند که به قول کازانتزاکیس:
"ما باید زمین را ،نه چون بردگان تازیانه خورده و گریان،بلکه مانند شاهانی که پس از سیر خوردن و نوشیدن دست از سفره میکشند،ترک کنیم."(6)
پینوشت:
1) لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ / براستى كه انسان را در رنج آفريدهايم. سوره بلد آیه 4
2)نوربرت الیاس، جامعهشناس آلمانی ( ۱۹۹۰ - ۱۸۹۷).کتاب "تنهایی دم مرگ " او با ترجمه صالح نجفی و امبد مهرگان توسط نشر گام نو منتشر شده است.
3) مثنوی مولانا / دفتر اول بیت 317 / تصحیح نیکلسون
4) همان بیت 1580
5) امانوئل لویناس (1906-1995)فیلسوف فرانسوی متولد لیتوانی است.برای آشنایی بیشتر رجوع شود به کتاب "اخلاق و متناهی"،گفتوگوی لویناس و فیلیپ نمو ترجمهی مراد فرهاد پور و امید مهرگان.همچنین:درآمدی بر اندیشهی لویناس نوشته کالین دیویس،ترجمه:مسعود علیا
6) گزارش به خاک یونان / نیکوس کازانتزاکیس ترجمه صالح حسینی /انتشارات نیلوفر ص 12
بهزاد مهرانی
4 آبانماه
4) همان بیت 1580
5) امانوئل لویناس (1906-1995)فیلسوف فرانسوی متولد لیتوانی است.برای آشنایی بیشتر رجوع شود به کتاب "اخلاق و متناهی"،گفتوگوی لویناس و فیلیپ نمو ترجمهی مراد فرهاد پور و امید مهرگان.همچنین:درآمدی بر اندیشهی لویناس نوشته کالین دیویس،ترجمه:مسعود علیا
6) گزارش به خاک یونان / نیکوس کازانتزاکیس ترجمه صالح حسینی /انتشارات نیلوفر ص 12
بهزاد مهرانی
4 آبانماه
1388کرج

4 نظرات
Ba sher ba sorod, key mitavan sotod, zibaie tora? bavar nemikonam.....
و او از مرگ کمک می خواهد. و با چه لطافتی خواست خود را با این ناجی ابدی اش مطرح می کند. او از مرگ غمگین که ساقه ی عطوفت و مهربانی ست می خواهد که با حضورش، او را از این لباس نفرین برهنه کند. او از مرگ که پاسخ تمام سوال های بی جواب را با خود دارد کمک می خواهد او را از پشت این کندوی پر هیاهوی در شب مانده صدا کند. " بهزاد جان صبور باش "
shad bashi o sar afraz.dooste khoobam
زندگی ما همین رنجهایی است که بر ما سپری میشوند و شادیهایی که باید ما در برابر رنجها بیافرینیم.
همینطور ثانیهها سریع میگذرند و برای ما خاطره میشوند. خوب یا بد. تلخ یا شیرین.
حوالی همین روزگاری که ما در آن نفس میکشیم، عزیزانمان به این دنیا میآیند و ما از حضورشان غرق در شادی میشویم. باز هم همین حوالی عزیزانی دیگر از این دنیا میروند و غرق در اندوه. آنچنان که در پس این شادیها و اندوهها باید دانست که مسالهی مهمتر برای ما حضور خویشتن است و درسی که از آمدن و رفتن آمدگان و رفتگان میگیریم. و البته یادی که از عزیزانمان که سالم زیستند، نیک باید نگاه داریم و آنچه که از ایشان دیدیم و از خویشتن داریم به تازه آمدگان منتقل کنیم.
یاد پدرجان گرامیات همیشه جاوید
برای تو و عزیزانت آروزی آرامش بسیار و سلامتی و شادی دارم
دیر زی شاد
ارسال یک نظر