| 0 نظرات ]

بهزاد مهرانی روزنامه نگار و فعال حقوق بشراست وی با روزنامه های چون آسیا و ماهنامه ی فردوسی و همچنین سایت های مختلفی همچون روز آنلاین،ادوارنیوز،بامداد خبر و ... قلم زده است.میتوان بهزاد مهرانی را از لحاظ سیاسی یک لیبرال دموکرات دانست وی در تاریخ 12 اسفند 88 بازداشت شد و پس از تحمل 46 روز انفرادی در زندان رجایی شهر با سپردن وثیقه ی 50 میلیونی ازاد و پس از ان به یک سال حبس تعزیری محکوم شد. سایت انتخابات ازاد با بهزاد مهرانی به گفت و گو نشسته است.


جناب مهرانی شما در جریان جنبش سبز بازداشت و بازجویی قرار گرفتیدبازجوها معمولا در برنامه و روند بازجویی اهدافی را دنبال میکنند . شما مهمترین اهداف این بازداشتها و بازجویی را چه میدانید؟ و مهمترین هراسی که انها را به این شدت عمل کشانده در چه عواملی میدانید؟
با خود شما چگونه برخورد شد ؟ و روش های بازجوها برای گرفتن اعتراف چه بود و انها از شما چه میخواستند؟

پاسخ :من در دوازدهم اسفند هشتاد و هشت،به همراه بسیاری از کوشندگان سیاسی و حقوق بشری بازداشت شدم.خبرگزاری فارس،وابسته به شپاه پاسداران از این بازداشت­ها تحت عنوان،نبرد سایبری سپاه پاسدارن با گروه­های فعال در پروژه­ی بی­ثبات سازی نام برد.البته من توسط وزارت اطلاعات بازداشت شدم و یک ساعت بعداز بازداشت توسط اطلاعات، سپاه به منزل مادرم برای بازداشت من رفت که این­جانب پیش از آن دسنگیر شده بودم.به طور کلی به باور من هدف بازجوها که همان هدف دستگیر کنندگان است،بیشتر ایجاد فضای رعب و وحشت در میان مردم است تا بتوانند جنبش شکل گرفته پس از انتخابات را مرعوب و سرکوب کنند.در بازجویی­ها از لحاظ فیزیکی مورد ضرب و شتم واقع نشدم اما از لحاظ روانی به دلیل شرایط انفرادی،بسیار آزار دیدم.جز یک روز که در غرنطینه بودم و مدت چند ساعتی که در بند چهار زندان رجایی شهر تا پذیرفته شدن وثیقه حضور داشتم مابقی ِ زندان چهل و چند روزه را در انفرادی به سر بردم.در این مدت انفرادی سه یا چهار روز را هم با یک زندانی دیگر به سر بردم.از طرفی نیز به دلیل کیفیت بسیار پایین غذا و آب آشامیدنی که با گل و لای بسیار همراه بود در آن مدت بیش از پانزده کیلو وزن کم کردم.مدت بازجویی ها بسیار طولانی بود و بعضاً به روزی هفت و هشت ساعت هم می رسید.آن­ها می­خواستند که علیه دوستانم که فعالیت سیاسی داشته­اند،اعتراف کنم.اغلب ِپرسش­های بازجویان حول ارتباطات سیاسی من بود و اصرار داشتند بپذیرم که عضو جبهه دموکراتیک- آقای طبرزدی – هستم.حال آنکه این­جانب هیچ گاه در این جبهه عضو نبوده ام و تنها با آقای طبرزدی دوست هستم و از این بابت مفتخرم.فشار دیگر بر روی مطالبی بود که در وبلاگ شخصی و دیگر سایت­ها از این­جانب منشر شده بود.اصرار داشتند که بپذیرم در این مطالب به رهبری و رئیس جمهور اهانت کرده­ام.



اصولا فکر میکنید حکومت با چه روش هایی توانسته جنبش سبز را کنترل کند و ایا فکر میکنید جنبش سبز امروز در چه مرحله ایی قرار دارد؟

پاسخ: در پاسخ به این پرسش از دو مقاله دکتر مردیها به نام­های "قِران میمون" و "نقش تقارن در تحول انقلابی" کمک می­گیرم.در این مقالات ،ایشان یکی از شروط لازم وقوع انقلاب – و در نظر من جنبش­های سیاسی- را "نتوانستن" و"نخواستن" قدرت مستقر در به­کارگیری شیوه­های کارامد سرکوب می­داند.به باور من جمهوری اسلامی هم می­خواهد و هم می­تواند جنبش­های مردمی را سرکوب کند و با این "خواستن" و "توانستن" نا کنون توانسته است – ولو به صورت موقت – حرکت­های اعتراضی مردم ایران را به بن بست بکشاند.این­که بگوییم جنبش سبز وجود ندارد،سخن چندان مدلل و پذیرفتنی نگفته­ایم.بالاخره جمعیت کثیری که در آن تجمعات اعتراضی ِ پس از انتخابات شرکت داشته­اند،همچنان معترض هستند و به قول آقای جنتی آتش زیر خاکسترند و از طرفی حتا در جناح طرفدارن احمدی­نژاد نیز ریزش­های فراوانی صورت گرفته است،اما آنچه در عالم خارج شاهد آنیم،این است که این جنبش به شکل سابق آن دیگر وجود ندارد.از تظاهرات­های خیابانی و از الله اکبر گفتن­ها دیگر خبری نیست و این نشان می­دهد که حکومت در سرکوب این جنبش چندان هم ناموفق نبوده است.



ارزیابی شما از حرکت مردم پس از کودتای انتخاباتی چه بود ؟چگونه شعار رای من کجاست به شعار جمهوری ایرانی تبدیل شد؟

شکل­گیری جنبش اعتراضی ِ پس از انتخابات از پیش از انتخابات قابل پیش­بینی بود هرچند ممکن است که گستردگی ِ آن به آن صورتی که شکل گرفت قابل پیش­بینی نبوده باشد.حاکمیت هم این اتفاق را پیش­بینی می­کرد و این را می­شد از تیتر روزنامه­ی کیهان و خبرگزاری­های دولتی دریافت.آنچه برای خود من حیرت­انگیز بود بلوغ و رشدیافتگی ِ مردم در مسالمت­آمیز بودن این تجمعات و پرهیز از هیجانات کاذب بود ،هر چند که رفته رفته شعارها رادیکال­تر شد اما در شکل ِبیان مسالمت­امیز این مطالبات تغییر چندانی ایجاد نشد.شعارها به دلیل انباشت ِمطالبات ِ معوق مردم در سه دهه­ی گذشته رفته رفته رادیکال­تر شد و از "رای من کجاست" به "جمهوری ایرانی" رسید.به باور من تمامی آن شعارها و خواسته­های به ظاهر رادیکال،مطالبات بر حق مردم ایران بوده و هست.اما اگر از ابتدا تا رسیدن به نتیجه­ی ملموس، بر روی شعار "رای من کجاست" تاکید می­شد و این ابرام موجبات کناره­گیری احمدی­نژاد را فراهم می­ساخت،هم میزان امیدواری در بدنه­ی جنبش افزایش می­یافت و هم مردم بیش از پیش درمی­یافتند که با هم­راهی و هم­گامی و پافشاری بر مطالبات حداقلی می­توانند قدم در راه به دست آوردن دست­آوردهای بزرگ­تر بگذارند.



نقش رهبری و سازماندهی در جنبش سبز چگونه بود و اصولا درباره ایده شبکه های اجتماعی برای ایجاد سازماندهی در این جنبش اجتماعی را چه می بینید؟

کسانی که پس از شکل­گیری جنبش سبز،خواسته یا ناخواسته نقش رهبری این حرکت را به دست گرفتند،آمادگی لازم- چه از لحاظ تئوریک و چه از نظر پراتیک – برای هدایت جنبش را نداشتند.(هر چند که ایستادگی آن­ها بر سر مواضع خود، قابل تقدیر است ) و از این رو دچار حیرت و سردرگمی شدند.با رادیکال شدن مطالبات مردم، به باور من سران جنبش سبز نگران از هم پاشیدگی کلیت نظام شدند و از این رو اصولا برنامه­ی مدونی برای هم­راهی با مردم نداشتند.اگر این سردرگمی نبود می­توانستند در همان بیست و پنجم خرداد و تظاهرات ِ آرام چند میلیونی از مردم بخواهند تا به دست آوردن کف ِ مطالبات خود که تجلی­اش در همان شعار "رای من کو" بود در خیابان­ها بمانند.تمامی آن تجمعات پس از انتخابات از طریق شبکه­های اجتماعی سازمان­یابی شد و این مهم نشان از نقش ویژه­ای داشت که این شبکه­ها در نبود رسانه­های متعلق به معترضین ایفا کردند.



وظیفه اپوزیسیون خارج از کشور چیست و چگونه این اپوزیسیون می تواند فعال باشد ؟

شاید بتوان گفت که پس از انقلاب اسلامی اولین بار بود که به گونه­ای، وفاقی نسبی میان اپوزیسیون شکل گرفت و در این میان،لااقل برای مدتی این وفاق ادامه یافت.ادامه­ی این روند می­تواند بسیارمثمر ِثمر واقع شود.اپوزیسیون خارج کشور باید بتواند با نگاهی باز و واقع­بینانه به وقایع درون کشور بنگرد و به معذورات و ماذونات و مقدورات در داخل کشور آگاهی یابد تا بتواند هم­گام با مردم و اپوزیسیون داخل، تحولات را رصد کند تا گرفتار توهم نشود.این راهی است که می­تواند کارایی اپوزیسیون خارج کشور و تاثیرگزاری آن بر مناسبات داخلی را افزایش دهد.باید بتواند با حفظ هویت خود،صدای مردم خود باشد .

نقش جنبش دانشجویی در شکل گیری جنبش سبز چه بود و اصولا خرده جنبش ها چه تا ثیری در روند شکل گیری جنبش سبز داشتند؟

جنبش دانشجویی با توجه به افزونی یافتن کمّی دانشجویان در سه دهه­ی اخیر،به عنوان بخشی از گروه­های مرجع اجتماعی نقش مهمی در شکل گیری جنبش داشتند.سرکوب ِ بیش از پیش دانشجویان توسط حاکمیت نشان دهنده­ی این نقش مهم است.پیوستن دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی و سیاسی شدن این دانشگاه که خود را در کشمکش بخشی از حاکمیت برای مهار آن خود را بروز داد،نشانه­ای از واهمه­ی جناح اقتدارطلب از جنبش دانشجویی است.از این رو حاکمیت با بالا بردن هزینه­ی فعالیت سیاسی دانشجویان سعی در خلاصی از این جنبش فراگیر دارد.خرده­جنبش­ها از جمله خرده­جنبش فمنیستی که بخشی از جنیش بزرگ زنان است نقشی کارساز در شکل­گیری این جنبش داشته است.حضور پر رنگ زنان در تجمعات مسالمت آمیز جنبش سبز ،دلیلی است واضح بر این مدعا.عدم ورود چشم­گیر خرده­جنبش­های قومی در هم­راهی با جنبش سبز باید تحلیل­گران را به فکر بیاندازد که دلایل و علل این عدم همراهی را بیابند.جنیش کارگری که بعضی از تحلیلگران آن را خرده جنبش در شرایط کنونی ایران محسوب می­کنند نیز قس علی هذا.



جناب مهرانی اینده جنبش سبز در ایران به کجا منجر خواهد شد ؟

همان­طور که در ابتدای گفت­وگو عرض کردم،نقش تقارن و آنچه که به زبان عامیانه "شانس" گفته می­شود،در به ثمر رسیدن یک جنبش،مدخلیت بسیار دارد (رجوع شود به مقاله "نقش تقارن در تحول انقلابی نوشته دکتر مرتضی مردیها) از این­رو پیش­بینی ِ سرانجام جنبش چندان آسان به نظر نمی­رسد.حاکمیت هم می­خواهد و هم می­تواند با سرکوب،از ظهور و بروز جنبش­های مردمی جلوگیری کند.آن­چه که به باور من می­تواند به تسهیل دربه ثمر رسیدن جنبش یاری رساند دو چیز است.یک :شکاف در بدنه­ی حاکمیت و قدرت سرکوب­گر،چرا که این شکاف و عمیق شدن آن می­تواند قدرت ِ سرکوب حاکمیت را محدود کند که البته نشانه­ی بروز روزافزون این ایجاد شکاف مشهود است.این امر می­تواند منجر به چیزی شود که نامش فروپاشی است.و دوم فشارهای بین­المللی است.تحریم­های جهت­دار و فشار جهت رعایت حقوق بشر و آزادی ِ زندانیان سیاسی و عقیدتی می­تواند یاری رسان مردم ایران باشد.اگر این دو شرط محقَّق نشود به باور من آینده­ی روشنی به این زودی­ها در انتظار جنبش آزادی­خواهی و دموکراسی­خواهی مردم ایران نخواهد بود.­


| 0 نظرات ]


پس از آزادی از زندان، گزارش روزنامه کیهان در مورد حسین رونقی ملکی(بابک خرمدین) را که خواندم بسیار متعجب شدم. ابتدا با خود گفتم: شاید این ها که کیهان می گوید در مورد بابک خرمدینی دیگر است که من نمی شناسمش. آخر حسین رفیق چند ساله ی من است و همه کسانی که حسین رونقی را از نزدیک میشناسند، بر سراسر کذب بودن گزارش کیهان صحه می گذارند.

حسین پسری است خونگرم، مهربان و از همه مهم تر بی ادعا و فروتن.وقتی در کنار این جوان باهوش آذری می نشینی هیچ گاه گمان نداری که او همان است که وکیلش او را جوانی نابغه توصیف کرده و روزنامه کیهان او را حقوق بگیر سازمان سیا خوانده است. جوانی که من-و حتماهمه دوستانش- بارها دیده ایم که برای گذران زندگی به انواع کارهای َیدی تن داده و هرگز شرافت انسانی خود را به هیچ سفره رنگینی نفروخته است.

شاید آنچه می گویم برای گردانندگان جریده کیهان دور از باور باشد و بر اساس یک قیاس به نفس گمان کنند که حسین نیز باید برای معیشت سر در انبان جایی داشته باشد. نه چنین نیست. تفاوت بسیار است بین حسین ما و حسین شریعتمدار.

حسین ما کارگری می کرد. دوست داشت کاری بیابد تا بتواند در تهران ساکن شود. حسین ما سر در آخور بیت المال نداشت.آدمی نبود که سر در آخور جایی کند.

جوان مغرور و فروتن آذری ما گواه و شاهدی بزرگ برای زندگی شرافتمندانه اش داشت و دارد: دست تهی و خانه به دوشی اش. و امروز، یکسال انفرادی و حکم پانزده ساله اش گواه دیگری است بر صداقت و شرافت او.

قبل از بازداشت به شوخی به او گفتم اگر دستگیر شود، خواهم نوشت: حسین رونقی سنگرساز بی سنگر.

او مخالف سانسور و فیلترینگ بود. با دانشی که داشت برایش فیلترینگ بی معنا بود. دوست داشت لذت استفاده از جریان آزاد اطلاعات را با دیگران نیز تقسیم کند. و این همه جرم او است.

امروز جای مجرم و بی گناه عوض شده است. آنکه باید قدر بیند و بر صدر نشیند، غدر می بیند و در بند می نشیند.

جای حسین رونقی ملکی و بسیاری دیگر محبس نیست. حسین سنگری بود برای همه بی سنگرانی که می خواهند بگویند و بشنوند و بخوانند و بیاموزند و حسینی دیگر به بهانه شریعت و داعیه داری کیهان نمی خواهد که چنین شود.

حسین، رونقی تندیس غرور، فروتنی و استعدادست. شاید کیهانیان پی به فروتنی و استعداد او نبرده باشند، اما قطعاطعم غرور او را در این مدت بازداشت چشیده اند. شاید سر امثال حسین رونقی را بتوانند در کاسه توالت زندان کنند اما سر آنان در آخور هیچ جا نخواهد چرید، چه آخور بیت المال و چه به قول کیهانیان "سیا" و این سری است که حسین شریعتمدار و "فضلی" هایش در نمی یابند. آخر تفاوت است بین آنچه در سر حسین ما می گذرد و آنچه در سر حسین شریعتمدار.
منبع: روزآنلاین

دوشنبه
سیزدهم دی ماه 1389

| 0 نظرات ]




از اعدام علی صارمی شوکّه شدم. او را چند ساعتی دیده بودم. اعدام پیرمردی، بیمار و رنجور بسیار غم انگیز و فاجعه بار است. بعد از چهل و چند روز انفرادی به بند منتقل شدم. در بدو ورود سراغ از فعالین سیاسی زندانی گرفتم. از آن هایی که می شناختم کسی در آن بند نبود. اسانلو را به بند دیگری منتقل کرده بودند. می گفتند احمد زید آبادی هنوز به رجایی شهر نیامده است( هر چند در خبرها آمده بود که به آن جا انتقال یافته است). رضا جوشن را به انفرادی برده بودند. ناگهان اسم سعید ماسوری به زبانم آمد. شخصی تنومند گفت : با سعید چه کار داری؟

گفتم : می خواهم ببینمش. به واسطه می شناختمش. مرد تنومند مرا به اتاق سعید ماسوری برد. چند نفری در آن اتاق کوچک بودند. پس از لحظاتی سعید آمد. خود را معرفی کردم. به شدت لاغر و ضعیف شده بودم. سعید برایم خرما و چای آورد. در همین لحظه پیرمردی وارد اتاق شد. سعید او را آقای صارمی معرفی کرد. به اسم می شناختمش و اینکه حکم اعدام دارد.

پیرمرد تازه از یک عمل جراحی به زندان بازگشته بود. می گفت که زیر حکم اعدام است و من با حیرت نگاهش می کردم.

تکیده بود اما با انرژی. عذرخواهی کرد و روی تخت دراز کشید. بعد از چند لحظه بلند شده و نشست. از یخچال برایم ماءالشعیر آورد. پرسید : سیما را هم می بینی؟ منظورش سیمای آزادی ، شبکه مجاهدین خلق بود. گفتم : نه. به تفکراتشان علاقه ای ندارم.

لبخندی زد. از سعید ماسوری خواست که مرا ببرد و مکان های مختلف بند را نشانم دهد. تاکید داشت که حتماً حسینیه را ببینم.

پرسید: چیزی نمی خواهی ؟ گفتم : سیگار. چیزی نگفت.

با ماسوری به حسینیه رفتیم. آنچه در آنجا دیدم تا مدت ها کابوس شب هایم بود، که بگذریم.

بعد از مدتی به اتاق بازگشتیم. یک ساعتی هم نشستیم که بلندگوی زندان نامم را جهت آزادی خواند.وثیقه ام آماده شده بود.

بغض گلویم را می فشرد. یک مثنوی در وسایلم داشتم. آن را تقدیم کردم به ماسوری و دیگر هم بندانش. لحظه ی خداحافظی علی صارمی گفت : بیرون که رفتی به جای من سیما را ببین. لبخندی زدم و روبوسی و خداحافظی.

ماسوری تا آنجا که قانون زندان اجازه می داد مرا مشایعت کرد. در تمام مراحل اداری تا جلوی زندان رجایی شهر به این می اندیشیدم که چگونه پیرمردی بیمار و زیر حکم اعدام تا این اندازه با روحیه است و در راهش مصمم. هرگز گمان نداشتم حکم پیرمردی فرتوت و ناخوش احوال اجرا شود. اما دریغ ... !

روانش آرام
چهار شنبه
هشتم دی ماه
1389